گویی همان بود که حضرت حافظ سروده:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب ومست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
"زاون" را می گویم، همان آدم بزرگِ درشت هیکل،ولی نازک دل و کودک چهره!
همان که در پس آن اندام درشت و موهای ژولیده و چهره ی همیشهبه عرق
نشسته و ذهن همیشه درگیرش! دلی داشت مهربان و شیفته و شیدای سینما!
همان استاد تاریخ سینمای کوشا و پویا و خستگی ناپذیر که طرحهمیشگی لبخند،
لُپ های درشت و گل گونش را بالا داده بود و چهره کودکانه اش را بانمک تر می کرد
تا خستگی اش را نبینیم!
آن که همیشه به هنگام گفتن از سینما، چشمان خندانش را در پسشیشه های
کوچک عینکش می بست و عاشقانه از سینما و تاریخ سینما و آدم های سینما
می گفت...
از مرلین مونر و کمپانی پارامونت و سینمای روسیه، تا پازولینی و آیزنشتاین و
سینمای صامت و موج نوی فرانسه...
از "زاون قوکاسیان" می نویسم؛ همان دوست بی ادعایسینما و سینماگران که
درهر شرایط سیاسی و اجتماعی، تنها به سینما اندیشید و از سینما و آدم هایش
گفت و نوشت؛
"برای چشمه" را برای نسل ما نوشت که در این روزگار چشمه هایمان رو به
خشکیدن می روند!
برای ما و نسل پس از ما از "نقش آبی سیمین"نوشت،از "بوی کافور، عطر یاس" و
از نظم موسیقی انتظامی بر پرده نقره ای!
از گفت و گویش با اساتیدی همچون بهرام بیضایی و مسعودکیمیایی نوشت و از
گلاب ماندگار بازیگری سینمای ایران!
"درباره مسافران" نوشت و "گفت و گو با باد"را برایمان معنا کرد و نوشت تا "سینما
حقیقت و حقیقت سینما" را بهتر دریابیم!
از "بانوی اردی بهشت" نوشت و از"ارجمند" سینما ...
زاون همه این ها را نوشت به عشق سینما و جوانان دوست دار سینما!
برای همین است که یاد و نام "زاون قوکاسیان" راباید پاس بداریم و ارج نهیم، چراکه
او نقش و سهم بسزایی در پیوند و آشنایی جوانان امروز سینما با بزرگان سینمای
ایران، بویژه سینماگران ارزشمند دهه ی 40 و 50 کشورمان دارد.
شاید "زاون" زیاد فیلم نساخته باشد یا فیلم چندانمطرحی نساخته باشد و شاید
زیاد هم نقد فیلم ننوشته باشد؛ چه باک؟1
او کاری بس ارزشمندتر کرده است، "زاون قوکاسیان"بسیاری را وادار و تشویق به
فیلم ساختن کرد و درست فیلم دیدن را یادشان داد!
یک بار دیگر بیتی که از حضرت حافظ در آغاز این یادداشت،آورده ام را بخوانید!
اگر وزن غزل به هم نمی خورد، دوست داشتم نام "زاون" را در آغاز مصرع می
آوردم ؛ بجای "پیرهن چاک" می نوشتم: "پیرهنخیس"
و بجای "غزل خوان"و "صراحی"می نوشتم:
"فیلم نامه خوان" و "طرحی"... شماببینید می توانید کاری بکنید!
پی نوشت:
برای نگارنده شاید جمله ای که در نخستین مقاله کتاب "مجموعه مقالات در نقد و
معرفی آثار مسعود کیمیایی" خوانده ام، بس باشد البته اگر بتوانم آن را بهکار برم؛
و برای همین جمله که در کتاب "زاون" خوانده ام همیشه خود را وام دار او می دانم!
و آن جمله ای است که "باقر پرهام" در بخش آغازینمقاله اش و هنگام توصیف
فضای دفتر کیمیایی آورده است، جمله ای که می تواند برای هر هنرمندی آموزنده
باشد؛ یعنی:
غم نان؛ عذری برای فاحشگی هنر نیست!
علیرضا خورشیدنام- اَمرداد 94
کشکول...
ما را در سایت کشکول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 2:33