
نوشته: علیرضا خورشیدنام(دختر نوجوانی با کیف کوله ای بر پشت و گوشی در دست، از انتهای صحنه تاریک، پیش می آید، در حالی که نگاهش سرگردان است به میانه های صحنه می رسد. پس از کمی درنگ، رو به تماشاچیان می کند)دختر نوجوان:ببخشید! اینجا به غیر از اون آسانسور ته سالن که خرابه، آسانسور دیگه ای نداره؟ یکی اون ته هس که خرابه!می خوام برم اتاق ۷۷۷ ، باید ۷ طبقه رو برم بالا، خیلی ام عجله دارم...چرا این جوری نگام می کنین؟!...حق دارین من رو نشناسین؛ .................................................توی سالن آمفی ت...
ادامه مطلب